در مورد آن ماجرا، متأسفانه پيگيري عميق و دقيق صورت نگرفت و جريانها ژورناليستي شد، ژورناليستي به معناي بدش؛ يعني درواقع مجلهاي، روزنامهاي شد و جاي تأسف است که هيچ حرف درستي در اين زمينه زده نشد. حتا يکي از آن استادها در آن زمان در مجله آدينه نوشت که حصوري با سه خط شعر فردوسي، شاملو را گول زد. اين خيلي دردناک بود. قضيه چنين نيست، شاملو آدمي بود که گيرندهي خيلي قوي اي داشت وآن چه را که اوگفت بر اساس کاري بود که من کردم و بعداً هم چاپ شد اما آن موقع به صورت يک مقاله خيلي ناقص و پر غلط در روزنامه کيهان چاپ شد، علتش هم معلوم است که چرا آنقدر پر غلط و ناجور چاپش کردند. علت يکي اين بود که نوشتهي دستنويس خودم بود که اين احتمال غلط خواني را پيش مي آورد، ديگر اين که آن موقع زمان شاه بود و دلشان نمي خواست از اين حرفها زده شود و اصلا خوششان نمي آمد يک آدمي آن هم استاد دانشگاه پهلوي بيايد، صحبت از اين کند که در ايران جامعهاي اشتراکي وجود داشته و ضحاک نمايندهي آن بوده و فردوسي نسبت به اين قضيه حساس بوده، اين را کسي نمي خواست بشنود، در حالي که ميتوانم بگويم که شاملو تنها کسي بود که اين را گرفت، دقيق گرفت، يعني ازميان همان متن مغلوط واقعيت را دريافت و همان را گفت، در همان نگرانيهاي من هم، همين را گفت. خُب شاملو طرز حرف زدناش خاص خودش بود، کلماتي به کار مي برد که ديگران به کار نمي بردند. اين يک مسئلهي ديگر است اما اصل قضيه نبايد لوث شود. واقعاًچنين است، يعني ما فکر مي کنيم که ضحاک در اساطير ايران دقيقاً نمايندهي جامعهاي مشترکي است، چون شواهد فراوان وجود دارد که جامعهي ايران رو به طبقاتي شدن مي رفته است و نمايندهي اين طبقاتي شدن هم جمشيد و فريدون اند. در ميان اين دو تن، کسي يک دفعه انقلاب مي کند، يک دفعه مي آيد و آن نظم اجتماعي در حالِ تکامل را به هم مي ريزد. و دوباره جامعه را بر مي گرداند به حالتاوليهاش، اما طبيعي است که چون خود فردوسي دهقان است و دهقانها باز ماندهي فئودالهاي دوره ساساني هستند، علاقه ندارد از اين صحبت کند، يعني فردوسي دلش نمي خواهد که اين شائبه را ايجاد کند که مي شود زمينها را از مالکها گرفت و داد به تودهي مردم. فردوسي نه تنها اين طور فکر نمي کرد بلکه به هيچ وجه علاقهاي به اين زمينهها نداشت، به خصوص دلش مي خواست شاهنشاهي ِ قديم ايران زنده شود، همان فر و همان شکوه به وجود بيايد و بههمين دليل است که در نامهي رستم فرخزاد شما ميبينيد شديداً از اين که منبر با تخت برابر شده، ناراحت است و هيچ وقت دلش نمي خواهد که منبر و تخت با هم برابر شود، او دلش مي خواهد آن تخت شاهي ِساساني يا ايراني ِپيش از اسلام بماند و قدرت داشته باشد و آن زندگي دوباره برگردد. تمام آن نامه، تأسف بر گذشته ي ايران است، در حالي که در دوره او که دوره سامانيان هم هست نه دوره ي غزنويان، شاهنامه به طور عمده در دوره سامانيان سروده شده، در دورهي او، ايران يکي از درخشانترين روزگاران خودش را طي مي کند براي اين که چه سامانيان، چه قبل از آنها، آل عراق در خراسان بسيار مردم روادار خوبي بودند، يعني مي توان گفت جزو بهترين پادشاهان ايران بودند، پادشاهان آل عراق که اصلا فرشته بودند، درواقع نظير آنها بسيار کم پيدا مي شود. همانهايي که آئين سياوش داشتند و لقب يکيشان هم سياوش فر است، داراي فر سياوش. پيش از سلام اسمشان سلسله آفريغي بود. بعد از اين که مسلمان مي شوند، خيلي هم دير مسلمان ميشوند ـ قرن هشتم ميلادي ـ اسمشان ميشود آل عراق و اين عراق يعني ايران، عراق ايران است. اين پادشاه ايران است - خجسته باد ايران مر پادشاه ايران را ـ اسمآنها آلعراق است يعني آل ايران، آدمهاي خيلي ممتازي بودند و هيچ در تاريخ ايران مطرح نشده است. فردوسي در چنان دورهاي زندگي مي کرد، اما با همهي اين ناراحت بود و طبيعي است که به آن زندگي اشت
راکي که گفتم در ماجراي ضحاک هست، بي علاقه باشد، نه تنها بي علاقه باشد بلکه ضد آن باشد و اين نبايد آدم را به مواجهه بکشاند. کسي نبايد به جنگ تاريخ برود، به جنگ علم برود، به جنگ آگاهي برود. آدم اگر در مورد چيزي اطلاع ندارد بايد ساکت باشد چرا به اين فکر بيافتد کتاب بنويسد و بعد هم شاملو را دلالت کند به راه خير؟
در واقع شاملو يک انگولکي کرده، اين انگولکش درست بود از اين جهت که فردوسي و مليّت و ايراني بودن و.... داشت فراموش مي شد وانگولک شاملو بود که درآقايان ولوله کرد که کنگرهي فردوسي بگيرند و دوباره داستانهاي شاهنامه را در کتابهاي درسي بياورند و خلاصه نام ايران دوباره راه بيفتد و بعد "اي ايران، اي مرز پر گُهر" را در راديو تلويزيون نواختند و از اين خبرها شد، يعني در واقعآقايان شاملو را به هيچوجه آن موقع نفهميدند، هم چنان که هنوز هم من معتقدم آن وقتي که لازم است نمي فهمند. شاملو، همان طور که براي شما گفتم، آدمي بود به مراتب آگاهتر از آن چه اين آقايان فکر مي کنند و کارهايش خيلي سنجيده و روي حساب بود.
بعدها من نشان دادم که سند من، فردوسي نيست اتفاقاً، ابوريحان است و ديگران، يعني توي نوشتههاي ديگران هم کما بيش هست. توي طبري هم هست، ولي هيچ يک به ظرافت و دقت ابوريحان نيست چون از نظر علمي هم ابوريحان از همه اينها جلوتر است. اين يک، دوم اين که آن جا شاملو اصلا اشتباه نگرفته بود حماسه و اسطوره را، يا حماسه و تاريخ را. حتا اگر بنده که کار کردم و نشان دادم اسطوره معني تاريخي دارد، تاريخ و اسطوره را با هم اشتباه نگرفتم. بالاخره اسطوره در يک جامعهاي پيدا مي شود، يک چيزهايي ازآن جامعه را منعکس مي کند يا نه؟ اگر از ديد ساختاري به آن نگاه کنيم، يک چيزهايي از آن جامعه را منعکس مي کند. بنابراين معناي تاريخي دارد، اسطوره معناي تاريخي دارد. در آئينهايي مي بينيد که انسان از گياه خلق مي شود، مثلا در اوستاي ما، انسان اوليه دو تا گياه بودند، اين مال وقتي است که انسان کشاورزي را مي شناخته و در واقع رويش را ميفهمد که تخم مي رود زير خاک، در مي آيد و رويش پيدا مي شود و لذا اينجا گياهان ايجاد مي شود. بنابراين، فکر مي کند تشکيل انسان هم در آغاز مثل گياه بوده است. در آيينهايي، انسان از گل ساخته مي شود مثلا در اساطير مصر حتا يکي از خدايان ، آدم را از گل درست مي کند و مي برد در کوره ي خورشيد مي پزد و آدم مي سازد. يعني در واقع سفالگري. يعني اين اسطوره مال دورهي سفالگري است، پس يک اسطوره مال دورهي کشاورزي است، يکي مال دورهي سفالگري. اين معناي تاريخي دارد. ديگر اين که اسطوره روي هوا پيدا نمي شود، اسطوره در جامعه پيدا مي شود، مردمي هستند که اسطوره را خلق مي کنند، بنابراين، اسطوره با آن مردم ارتباط دارد. وقتي با آن مردم ارتباط دارد، يعني با تاريخ ارتباط دارد، با جامعه ارتباط دارد، بنابراين، ما حق داريم به اسطوره معناي تاريخي بدهيم، به شرطي که لوازم آن کار را داشته باشيم، نياييم مثلا اسطوره را با تاريخ امروز تصويرش کنيم. يک اسطورهي کهن بايد جاي تاريخي خودش را پيدا کند. کار من در ضحاک همينبوده، بگردم ببينم اين اسطوره مال چه دورهاي است. دقيقاً مال دورهاي است که زندگي اشتراکي بوده. بر همين منطقهاي که ما زندگي مي کنيم، جوامع اشتراکي غلبه داشتند، بعد يواش يواش طبعاً سير تاريخي اينها را به طبقاتي شدن سوق مي دهد و جمشيد پيدا مي شود يا جمشيد تاريخي پيدا مي شود. يعني يک قومي پيدا مي شوند يا جمعي پيدا مي شوند که اينها به تمرکز ثروت اعتقاد دارند، و به تمرکزاسباب توليد و ابزار توليد اعتقاد دارند. تکامل زندگي آنان را به جامعهي طبقاتي رسانده است. اينها دانه دانه معناي تاريخي اسطورههاست. بنابراين، شاملو به هيچ وجه اشتباه نکرده بود و آن حرف، دقيقاً حرف شاملو نبود.
ادامه دارد