قضیه ی سخن رانی احمد شاملو در دانش گاه برکلی

بخش سوم

 

پرهام شهرجردی

 

           

 

 

 


بردياي دروغين

من‌ باز در همين‌ کتاب‌ ضحاک‌ام‌ اشاره‌ کرده‌ام‌ اين‌ را دقيق‌ و آن‌ چه‌ از سنگ‌ نبشته‌ است‌ آورده‌ام‌ و ترجمه‌ کرده‌ام‌ و ماجرا را گفته‌ام‌. ببينيد من‌ پارسال‌ در برکلي، در همان‌ جايي که‌ شاملو صحبت‌ کرده‌ بود، راجع‌ به‌ همين‌ قضيه‌ صحبت‌ کردم‌، يعني يک‌ سخنراني کردم‌ باعنوان‌ "ضحاک‌" يا اسطوره ضحاک‌ در برکلي و آنجا نشستم‌ و اتفاقاً دوستاني هم‌ که‌ آن‌ جا بودند، قبلا آگهي کرده‌ بودند که‌ آقاي شاملو آمد از قول‌ حصوري يک‌ حرف‌ هايي را زد، حالا خودش‌ آمده‌، اگر حرفي داريد بياييد بزنيد. ما هم‌ رفتيم‌ نشستيم‌، يک‌ گروهي هم ‌آمده‌ بودند شنونده‌ بودند، خُب‌ طبعاً چون‌ حرف‌هاي من‌ با حرف‌هاي شاملو شباهت‌ زياد داشت‌، عده‌ي ديگري نيامده‌ بودند. ولي آن‌عده‌اي که‌ آمدند، هيچ‌ حرفي براي گفتن‌ نداشتند، حداکثر اين‌ بود که‌ آن‌ها سئوال‌ کننده‌ بودند و من‌ جواب‌گو بودم‌ و همين‌ مسائل‌ را مطرح‌ کردم‌. به‌ نظر من‌ قضيه‌ي برديا هم‌ دقيقاً همين‌ طور است‌. يعني دقيقاً برديا يک‌ نماينده جامعه اشتراکي است‌ و ببينيد اين‌ احساسات‌ به ‌اين‌ آساني در مردم‌ نمي ميرد، يعني جامعه‌اي اشتراکي وقتي دارد زائل‌ ميشود، از بين‌ مي رود و جامعه‌اي با مالکيت‌ خصوصي و با مالکيت‌ ابزار توليد به‌ اصطلاح‌ به‌ کار ميآيد، اما خاطره‌ي آن‌ در ذهن‌ها باقي مي ماند، يعني چنين‌ نيست‌ که‌ از اذهان‌ محو شود، حداقل‌ آن ‌توده‌ي مردم‌ که‌ آن‌ ابزار توليد را از دست‌ داده‌ و به‌ شکل‌ برده‌ و يا شکل‌هاي ديگر استثمار مي شود، اين‌ را دائم‌ با خود مي پروراند و اين‌را به‌ صورت‌ يک‌ آرزو به‌ فرزندش‌ منتقل‌ مي کند که‌ يک‌ روزي ما اين‌ طوري بوديم‌ و اين‌ طوري شديم‌ و اين‌ فراوان‌ مثال‌ ديگر هم‌ دارد، يک‌ مثال‌اش‌ در قصه اهل‌ سباي مولوي است‌. آنجا قومي به ‌نام‌ سبا ميآيند و با پيامبران‌ مواجه‌ ميشوند، اهل‌ سبا به‌ پيامبران‌ مي گويند که‌ ما قبلا آدم‌هاي ديگر بوديم‌، شما ما را تبديل‌ کرديد به‌ يک‌ جور آدم‌هاي ديگر. آن‌ موقع‌ ما خيلي خوش‌ بوديم‌ و خيلي راجع‌ به‌ مرگ‌ صحبت‌ نمي کرديم‌، شما خوشي ما را از ما گرفتيد و راجع‌ به‌ مرگ‌ صحبت‌ کرديد. اين‌ خاطره‌ در ذهن‌ مردم‌ مانده‌ است‌. از کي؟ از وقتي که‌ اين‌ها به‌ مرگ‌ به‌ اين‌ شکلي که‌ ما نگاه‌ مي کنيم‌ يعني ميگوييم‌ دنياي ديگري هست‌ و آن‌جا زجر و توبيخ‌ و... وجود دارد، نگاه‌ نمي کردند. آن‌ها فکر مي کردند آدم‌ مي ميرد و مي رود يک‌ جاي آرام‌تري. در اديان‌مختلف‌ فکرهاي مختلفي بود، ولي هيچ‌کس‌ فکر نمي کرد که‌ ديگر قبلا" ببرندش‌ آن‌جا صدبار بسوزانندش‌ و از اين‌جور چيزها. آن‌خاطره‌ي گذشته‌ در ذهن‌ مردم‌ باقي مي ماند و همان‌ قصه‌ي اهل‌ سبا يک‌ نمونه‌اش‌ است‌ که‌ در مردم‌ ايران‌ هم‌ باقي مانده‌ بود و جامعه‌ ي اشتراکي هم‌ در دوره‌ي هخامنشي ظهور کرده‌، در لباس‌ برديا.

شما مي گوييد وقتي کسي مي آيد و به‌ شاملو ايراد مي گيرد که‌ او بايد با ديد امروزي و با توجه‌ به‌ نظام‌هاي امروزي، جامعه‌ي زمان‌ گذشته‌(ضحاک‌، برديا، فردوسي و...) را زير سئوال‌ برد، چه‌ پاسخي مي توان‌ به‌ اين‌ قبيل‌ ايرادها داد؟

اين‌ دو تا پاسخ‌ دارد. يکي اين‌ که‌ اولا" ما با ديد امروز به‌ آن‌ زمان‌ نگاه‌ نمي کرديم‌، آن‌ زمان‌ جامعه‌ي اشتراکي وجود داشته‌، آن‌ جامعه‌ متحول‌ شده‌، دگرگون‌ شده‌، ما هم‌ آن‌ را توصيف‌ مي کنيم‌. چيزي بيش‌ از اين‌ نمي گوييم‌. اين‌ يک‌ مورد. دوم‌ اين‌که‌ اگر ما تاريخي کار کنيم‌، يا تاريخ‌ مطالعه‌ کنيم‌، ناچاريم‌ که‌ همين‌طور عمل‌ کنيم‌. مگر مورخ‌ امروز که‌ مي خواهد برود دوره‌ي ساساني را مطالعه‌ کند، کفش‌هايش‌ را در مي آورد و گيوه‌ مي پوشد و يا شلوارش‌ را درمي آورد و از آن‌ تنبان‌هاي گشاد چين‌ چين‌ مي پوشد و کلاه‌ فلزي سرش‌مي گذارد؟ اگر احياناً تفنگ‌ دارد، از پنجره‌ پرت‌ مي کند بيرون‌ و يک‌ شمشير آهني جايش‌ مي گذارد؟ همچين‌ چيزي نيست‌. مورخ‌ طبعاً همين‌طور است‌. هيچ‌ تاريخي، تاريخ‌ گذشته‌ نمي شود. هميشه‌ هر تاريخي عبارت‌ است‌ از تاريخ‌ گذشته‌ از زبان‌ راوي امروز. هر مورخي با ديد خودش‌ به‌ گذشته‌ نگاه‌ مي کند، ترديدي نيست‌. اگر اين‌طور نبود، فلسفه‌ي تاريخ‌ پيدا نميشد. مگر داريوش‌ و کوروش‌ فکر مي کردند که‌ دارند جهان‌ را تکامل‌ مي بخشند؟ ولي ما فکر ميکنيم که‌ کارهاي آن‌ها در جهت‌ تکامل‌ِ دنيا بوده‌، در جهت‌ پيش‌رفت‌ِ زندگي بوده‌ است‌. سلطان‌ محمود باعث‌ توسعه‌ي فرهنگ‌ ايران‌ در هند شده‌، ولي او که‌ براي توسعه‌ي فرهنگ‌ ايران‌ به‌ هند نمي رفت‌، او مي رفت ‌آن‌جا طلا غارت‌ کند و بچاپد و بياورد خوش‌گذراني کند. پول‌ مُفت‌ دربياورد و خرج‌ شعراي دربارش‌ کند. آن‌قدر پول‌ به‌ فرخي بدهد که‌فرخي بگويد: بس‌ است‌! خاقاني در شعرش‌ جايي ميگويد که‌: شنيدم‌ که‌ از نقره‌ زد ديگ‌دان‌...ديگ‌خانه‌ي عنصري نقره‌ بوده‌، قاشق‌چنگال‌اش‌ طلا بوده‌. اين‌ طلاها از کجا آمده‌ بوده‌؟ آقاي سلطان‌ محمود رفته‌ بوده‌ هند را غارت‌ کرده‌ بوده‌ آورده‌ بوده‌، وگرنه‌ کارخانه‌ که ‌نداشته‌!

تاريخ‌ اين‌ است‌، ما اين‌طوري بوديم‌. ما که‌ نمي آييم‌ از ديد سلطان‌ محمود تاريخ‌ بنويسيم‌. يا از ديد فردوسي يا از ديد بلعمي يا طبري. ما از ديدِ انسان‌ امروز بايد بنويسيم‌.

اين‌ آقاياني که‌ اين‌ حرف‌ها را درباره‌ي شاملو زدند، هيچ‌کدام‌شان‌، چه‌ آن‌هايي که‌ مقاله‌ نوشتند و چه‌ آن‌هايي که‌ کتاب‌ نوشتند، هيچ‌کدام‌ از اصل‌ قضيه‌ آگاهي نداشتند و فقط‌ آمدند جواب‌ شاملو را بدهند يا شاملو را به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ کنند که‌ مثلاً شاملو عاقبت‌ به‌خير بشود! من‌ نوشته‌هاشان‌ را خواندم‌، يکي مي خواست‌ شاملو را بياورد به‌ راه‌ راست‌ و هدايت‌ کند و کاري کند که‌ شاملو توبه‌ کند و درست‌ بشود و عاقبت‌اش‌ به‌ خير شود و به‌ بهشت‌ برود و از اين‌ جور چيزها. يک‌ عده‌ اين‌جور فکر مي کردند.

کاري شان‌ نمي شود کرد، حالا هم‌ شايد بنشينند و براي شاملو دعا کنند و بگويند خدا بيامرزدش‌ و از گناهان‌اش‌ بگذرد... اما کساني که‌ با شاملو آشنا باشند مي دانند که‌ شاملو اصلاً آدمي نبود که‌ به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ شود. شاملو به‌ راه‌ خودش‌ مي رفت‌. شاملو يک‌ راه‌ خاص‌ خودش‌ را داشت‌، آن‌ را مي رفت‌ و اين‌ آقايان‌ را به‌ دنبال‌ خودش‌ مي کشيد، اين‌ها هِي زاري مي کردند و ناله‌ مي کردند و تو را به خدا و چنين‌ و چنان‌ بهش ‌مي گفتند، او هم‌ گوش‌ نمي داد و مثل‌ برق‌ و باد مي رفت‌ جلو. به‌ همين‌ دليل‌ اين‌ها ماندند، او جلو رفت‌.


نخستين‌ شاهان‌ ايراني و شکل‌گيري نخستين‌ طبقات‌ در ايران

نخستين‌ پادشاهان‌ ايران‌ داراي الگوي شاهان‌ جادوئي هستند. شاهان‌ جادوئي فرمانروايان‌ جوامع‌ ابتدائي هستند که‌ بسياري شکل‌ اشتراکي اوليّه‌ داشته‌اند. اين‌ پادشاهان‌ با سه‌ نيروي ممتاز که‌ ويژه‌ آن‌ها است‌، شناخته‌ مي شوند که‌ عبارت‌ است‌ از: روحانيّت‌(جادوگري)، پهلواني و پزشکي. در چنان‌ جوامعي شاه‌ کليّه اختيارات‌ِ هر سه‌ «کار» را دارد يعني داراي سه‌ کارکرد است‌. هدايت‌ جامعه ‌هم‌ از جهت‌ روحاني هم‌ از نظر سياسي (ترکيبي از پهلواني و روحانيت‌) و بالاخره‌ پزشکي کار شاه‌ است‌. در واقع‌ شاه‌ با همه اين‌ سه‌ کارکرد خود اعتبار و مرجعيّت‌ پيدا ميکند، به‌ همين‌ دليل‌ اغلب‌ تنها کسي است‌ که‌ کار مشخص‌ ندارد و غذا، پوشاک‌ و ديگر نيازهاي او راجامعه‌ تأمين‌ ميکند.

نميتوان‌ گفت‌ که‌ او در جامعه خود هم‌ با سه‌ کار مشخص‌ ميشود، زيرا در آن‌جا جادوگري و رهبري، پزشکي و تسلّط‌ روحاني و جسماني (پهلواني) با هم‌ همراه‌ و در واقع‌ همه کارکردهاي شاه‌، يگانه‌ است‌، اين‌ ماايم‌ که‌ با توجه‌ به‌ تحوّلات‌ اجتماعي و تجزيه کارشاهان‌ کهن‌ به‌ سه‌ کار روحانيّت‌، رهبري نظامي و پزشکي در دوره‌هاي بعد و در جوامع‌ طبقاتي، نيروهاي او را به‌ منظور شناسائي دقيق‌ تجزيه‌ ميکنيم‌. همين‌ شاهان‌ هستند که‌ وقتي مرجعيّتي فوق‌العاده‌ بيابند خدا يا شاه‌ - خدا ميشوند.
معروف‌ترين‌ و بارزترين‌ نمونه اين‌ شاهان‌ در تاريخ‌ ايران‌ جم‌ و فريدون‌ (سلف‌ و خلف‌ ضحاک‌) هستند و اتفاقاً اين‌ دو شاه‌ متعلق‌ به‌ زماني هستند که‌ جامعه ايراني طبقاتي شده‌ است‌. به‌ اين‌ نکت
ه‌ باز خواهيم‌ گشت‌. در عين‌ حال‌ در شخصيّت‌ هر يک‌ از اينان‌ يک‌ جنبه‌ ازسه‌ «کار» آنان‌ قويتر است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ دومزيل‌ هر يک‌ از آنان‌ را با يکي از کارکردها، برجسته‌تر ميکند، جمشيد شاه‌ و فريدون ‌چون‌ يک‌ قهرمان‌.

براي شناسائي کارکردهاي اين‌ شاهان‌ ناچار بايد به‌ دنبال‌ کهنه‌ترين‌ شواهد بود، اما حتي در شاهنامه‌ نشانه‌هائي از آن‌ هست‌، دراين‌ کتاب‌ جمشيد، از جمله‌ چنين‌ شناسانده‌ ميشود:

زمـــــــــــانه‌ برآســـــود از داوري

به‌ فرمــان‌ او ديو و مـــــرغ‌ و پري

جهان‌ را فـــزوده‌ بــــــدو آب‌ روي

فروزان‌ شده‌ تخت‌ شاهي بـــــــدوي

منم‌ گفـــــــت‌ با فرّه ي ايـــــــزدي

همم‌ شهريـــــــاري همم‌ مــــوبـــدي

بدان‌ راز بــــد دست‌ کوته‌ کنـــــــم‌

روان‌ را ســوي روشني ره‌ کنـــــــــم‌ ...

به‌ فّر کئي نرم‌ کــــــــــرد آهــــــــنا

چو خود و زره‌ کرد و و چون‌ جوشنا ...

در همين‌ پنج‌ بيت‌ مهم‌ترين‌ مشخّصه‌هاي شاهان‌ جادوئي آمده‌ است‌. ديو و مرغ‌ و پري به‌ فرمان‌ اويند، تخت‌ شاهي به‌ او فروزان ‌است‌، از فرّه ايزدي (نيروي جادوئي شاهان‌) برخوردار است‌، هم‌ پادشاه‌ است‌، هم‌ موبد و هم‌ پزشک‌. روان‌ها را به‌ سوي روشنائي مي برد و با همان‌ نيروي جادوئي کارها مي کند، از جمله‌ نرم‌ کردن‌ (گداختن‌) آهن‌ ... اين‌ ويژگي ها در سندي است‌ که‌ چند دست‌ (از اوستا تا زند، از زند تا خداي نامه‌ها و از آن‌ها به‌ شاهنامه‌) گشته‌ است‌. بيشک‌ در مدارک‌ کهن‌تر‌ چيزهاي ديگري داشته‌ايم‌.

در اوستا جمشيد پادشاه‌ جهان‌ است‌ که‌ زمين‌ را سه‌ بار - براي اين‌که‌ مردم‌ و جانور بسيار شده‌ بودند - گسترد تا همه‌ در آن‌ جاي گيرند‌. او زيبا، خوب‌ - رمه‌، بالاننده‌، پرونده‌، سردار و نگهبان‌ جهان‌ است‌ و در شهرياري او نه‌ سرما است‌، نه‌ گرما و نه‌ مرگ‌، او دو زين‌افزار دارد که‌ رد اثر آن‌ها دارنده دو شهرياري است‌. او با اهورمزدَ انجمن‌ کرده‌ است‌ تا چگونه‌ با طوفان‌ سرما مبارزه‌ کند. او با رايزني اهورمزد شهر بي آسيب‌ جادوئي ساخت‌، که‌ نمادي از بهشت‌ است‌، اما درست‌ چون‌ کشتي نوح‌ در طوفان‌.
اصولا تولّد جمشيد با کاري جادوئي (فشرن‌ هوم‌، گياهي داراي شيره مقدس‌) توسط‌ پدرش‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. اين‌ پسر پاداش‌ کارِآن‌ پدر است‌. امتيازات‌ ديگري که‌ دارد عبارت‌ است‌ از اين‌ که‌ در پادشاهي او جانور و انسان‌ بي مرگ‌، آب‌ و خوراک‌ تمام‌ نشدني و جهان ‌بدون‌ گرما و سرما شد. مردم‌، پدر و پسر هر دو چون‌ جوان‌ پانزده‌ ساله‌ بودند. در ونديداد جم‌ اوّلين‌ کسي است‌ که‌ اهورمزد - با او سخن‌ ميگويد.

در بخش‌هاي ديگر اوستا او از خدايان‌ ديگر (ناهيد) بزرگ‌ترين‌ شهرياري، تسلّط‌ بر ديوها، مردمان‌، جادوان‌، پريها و ديگرموجودات‌ غيرطبيعي خواسته‌ و يافته‌ است‌، با همه اين‌ها، همه اين‌ بخش‌ها با زردشتيگري تطبيق‌ داده‌ شده‌ است‌. به‌ طوري که‌ خواهيم ديد درست‌ در دوره جمشيد جامعه ايراني طبقاتي مي شد. درست‌ در همين‌ دوره طبقاتي شدن‌ و تجزيه کارها، از جمله‌ کارکردهاي شاهان‌، است‌ که‌ تعارض‌ رخ‌ مي نمايد. يعني از طرفي به‌ علّت‌ گسترش‌ جامعه‌ که‌ به‌ شکل‌ سه‌ بار زمين‌ را گسترش‌ دادن‌ در اسطوره جم ‌ديده‌ مي شود، بايستي وظايف‌ اجتماعي‌ تقسيم‌ شود و از طرفي شاه‌ - خدايان‌ حاضر به‌ تجزيه قدرت‌ خود نيستند و ميخواهند همه اختيارات‌ (امتيازات‌) خود را حفظ‌ کنند. اين‌ تعارض‌ نه‌ صده‌ها که‌ هزاره‌ها دوام‌ آورد و به‌ عصر تمدّن‌ رسيد به‌ طوريکه‌ غرب‌ با دشواري توانست‌ روحانيون‌ را از داشتن‌ِ امتياز حکومت‌ باز دارد، اما نماد آن‌ به‌ صورت‌ حکومت‌ پاپ‌ در اروپا باقي مانده‌ است‌، بديهي است‌ امتياز پزشکي را ناچار از دست‌ دادند.

شکل‌ِ شاه‌ - خدائي شاهان‌ ايراني‌ اگر چه‌ ويژه ايران‌ است‌، امّا وجوه‌ِ اشتراکي با شاه‌ - خدائي در بين‌ ديگر ملل‌ آريائي هم‌ دارد. به‌طوريکه‌ جم‌ و فريدون‌ از شاه‌ - خدايان‌، بلکه‌ خدايان‌ هند هم‌ هستند و در بخش‌ اول‌ (ص‌ ۱۶ به‌ بعد) به‌ آن‌ها اشاره‌ شد.
ادامه دارد.