نخستين طبقات اجتماعي در اساطير هند و اروپائي
با آغاز مطالعه در اساطير هند و اروپائي که با نام دانشمنداني چون آدالبرت کوهن و فريدريش ماکس مولر همراه است، با کار ويلهم مانهارت مطالعه در مذهب هند و اروپائيان جهتدار شد و با کار کارنوي مشخص شد.
در نيمه اول قرن بيستم با کارهاي تحليلي ه.گونترت ، ر.اوتو و ف. کرنليوس مواد لازم براي مطالعات دقيقتر و تطبيقي فراهم شد.
در ربع دوم قرن بيستم تعدادي کتاب و مقاله راهگشاي کار شد که از جمله مقاله بنونيست در مورد (طبقات اجتماعي در سنت اوستائي) را در مورد ايران بايد نام برد. ژرژ دومزيل مفصلترين و پختهترين کارها را در اين زمينه کرده است و گزارش ما از طبقات اجتماعي در اساطير ايران با نظرات وي منطبق است. نخست بايد اشاره کرد که کهنهترين نشانه از طبقات جوامع آريائي اتفاقاً در سندي مربوط به دربار مصر و در روايتي از قرن پانزدهم پيش از ميلاد آمده است و چه مورّخان قديم و چه دانشمندان جديد اعتقاد دارند که اين نوع طبقهبندي در آتن باستان وجود داشته است. اين سند که مربوط به پادشاهي فرعون توتموزيس چهارم (۱۴۱۵ تا ۱۴۰۵ پ.م) است و هرودت و ديودور آن را نقل کردهاند، مربوط به هنگامي است که ثانني مي خواست براي سرور خود فرعون، آماري تهيه کند. در آن ميخوانيم:
با گردآوري همه زمين در پيشگاه شاهنشاهي، از همه بازرسي شد، سربازان، پريستاران، بردگان شاهي، و همه صنعتگران را، همه زمين و همه گلهها، ماکيان و گلههاي خرد را شناخت، به فرماني نظامي که مورد علاقه سرورش ثانني بود.
دومزيل مثل بسياري از دانشمندان صده ما باور داشت که توتموزيس نخستين فرعوني بود که با شاهزاده خانم آريائي ميتاني، دختر پادشاهي که نام او مشخصاً اَرتتمه است، زناشوئي کرد. امّا امروزه مدارک فراواني از ارتباط ايرانيان با دربارمصر و حتّي ازدواج با خاندان شاهي مصر هزاره دوم پيش از ميلاد، به دست آمده و مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. از همين جا است که افسانه مهاجرت آريائيان به درون ايران مخصوصاً در حدود ۱۲۰۰ پ.م. مورد راست يا درست است.
اشاره مورّخان يوناني به وجود چنان طبقاتي در آتنِ کهن قابل توجّه و نيز قابل مقايسه با وضعيت ايران است. البته مطالب متن درمورد طبقات خيلي دقيق نيست و مفسّران آن را تفسير و اصلاح کردهاند. امّا مقايسه متون کهنِ سلت، ايتاليائي، يوناني، سکائي، ايراني، هندي و ... نشان ميدهد که هند و اروپائيان به «مفهومي از ساختار اجتماعي که بر اساس تمايز و توالي سه کارکرد) شناخته ميشود، دست يافته بودند. اين تقسيمبندي در وجوهِ مختلف فرهنگ هند و اروپائي آشکار است، به طوريکه تقسيمبندي طبقاتي نه تنها درجامعه، بلکه در افلاک و آسمانها، خدايان، اساطير، حماسهها، داروها و پزشکي تظاهر مي يابد. مقصود از سه کارکرد همان سهکارکرد شاهان است که با اندکي تسامح مي توان گفت که به جامعه منتقل شده است: روحانيون و جنگجويان نماد دو کارکرد و صنعتگران، چوپانان و امثال آن نمايشگر کارکرد سوم است. کارکرد سوم با وضع تاريخي جامعه (چوپاني، کشاورزي يا وضعي ديگر) شکل مي گيرد. مثلا يکي از وجوهِ چشمگير جوامع هندي پس ريگ ودائي تقسيم منظم آنها به چهار طبقه است که در سنسکريت چهار رنگ ناميده ميشود. سه طبقه اول، گرچه نابرابر، امّا پاکاند، زيرا آريا هستند، و حال آنکه چهارمين طبقه که مسخّرآريا هستند، طبيعتاً از سه ديگر جدائي و سرشت غيرقابل تغيير ناپاک دارند. به طبقه چهارم که از جنس ديگرند در اينجا کاري نداريم.
هر يک از سه طبقه با نام و وظايف خود شناخته ميشوند: براهنمه ها يا پريستاران، دانشجويان و دانايان دانش مقدّس و متصدّيان قربانيها؛ کشتريه ها يا راجنيه ها، يعني چنگجويان که مردم را با نيرو و سلاحهاي خود مي پايند، وئيشيهها يا توليدکنندگان نعمتهاي مادي، دامپروران، کشاورزان، زحمتکشان. اين جامعه منظم، کامل و هم آهنگ، داراي شخصيت ممتازي است يعني شاه يا راجن که اگرچه مثل ديگران زاده شده ولي از نظر چگونگي از طبقه ي دوم برآمده است.
اين گروهها که به حسب نقش اجتماعي خود پديد آمده و داراي سلسله مراتباند، هر يک به خودي خود براساس توارث، ازدواجِ درونگروهي و شناسهاي مشخص از ممنوعّيتها استوار ميشوند. چنين شکل کهنهاي، بي شک تنها آفريده ويژه هنديان و متعلّق به پس ازمجموعه ريگ ودا نيست. نامهاي طبقات به روشني تنها در سرود قرباني انسان اولّيه و در کتاب دهم مجموعه - و بسيار متفاوت از همه ي سرودهاي ديگر - آمده است. امّا چنين «وضعي» ابداً ساختگي نيست، بلکه استحکام بخشيدن به نظري است که بي شک از يک عمل اجتماعي سابقهدار سرچشمه ميگيرد و اين تنها دانشمندان غرب نيستند که به چنين نظري رسيدهاند.
يکي از دانشمندان هند به نام و.م.آپته در سال ۱۹۴۰ مجموعهاي از نه کتاب اول ريگ ودا فراهم کرد که (مخصوصاً کتاب ۸، فصل ۳۵، بندهاي ۱۸ - ۱۶) ثابت مي کند هنگام تأليف اين سرودها، جامعه را ترکيبي از پريستاران، جنگجويان و دامداران مي دانستند. حتي اگر آنها با نامهاي خود، يعني براهنمه، کشتريه و وئيشيه مشخص نمي شدند. آپته اگرچه مسئله را طبقاتي نديده است، امّا سه گانگي کارکرد اجتماعي اين سه گروه را در تعريفهاي خود داده است، مثلا برهمن را داراي دانش و سودمند کننده ي روابط عرفاني بين گروهها و امثال آن شناسانده است.
از شرق ايران به شمال غرب برويم به ميان قومي ايراني ولي مستقل و کمتر شناخته شده يعني سکاها که با ويژگي هاي شگفتانگيز متأسفانه در آثار علمي هم معرفي شدهاند. آنان از نظر هنري و نظامي بسيار پيشرفته بودند، امّا مثلا آنان را «بيابان گرد» معرفي کردهاند. اين لازم به تذکر است که سکاها در طول تاربخ با قومهاي مختلف آميختند و در بين آنها حل شدند، امّا گروهي از آنان در قفقاز باقي ماندند که در آثار قديم ايران «آس» ناميده شدهاند و امروزه در جهان اُست ناميده مي شوند. در قرن بيستم مطالعات فراواني راجع به شناخت اين قوم و از جمله زبان و فرهنگ آنان چه به وسيله دانشمندان غرب، چه روس و چه خود ايشان صورت گرفته است.
سکاها به طور عمده در شمال درياي سياه مي زيستند، امّا از شرق تا چين، آلتائي و سيبري و از غرب تا ميانه اروپا پيشروي کرده باهمه همسايگان دست و پنجه نرم کردهاند. آثار سکاها در ايران تا همدان يافت شده است. هرودت و چند مورخ ديگر درباره سکاها مطالبي نوشتهاند، از جمله هرودت از زبان آنان بنيادِ مردمشان را چنين توصيف ميکند:
نخستين انساني که در سرزمين آنها زندگي کرد که پيش از آن بيابان بود، تارگيتائوس بود که پسر زئوس و دختر رود بوريس تنس (رود دنيپر) بود... او سه پسر داشت: ليپوخائيس، آرپوخائيس ، کولاخائيس که جوانتر از همه بود. در پادشاهي آنان در سرزمين سکاها از آسمان يک خيشِ زرّين، يک يوغ زرّين، يک تبرزين زرّين و يک جام زرّين افتاد. بزرگترين آنان نخستين کسي بود که آنها را ديد و خواست آنها را بردارد، امّا زر به آتش تبديل شد. ناچار کنار رفت و برادر دوم نزديک شد، باز هم مثل پيش، زر آتش شد. سرانجام و هنگامي که آتش دو برادر را بازداشت، جوانترين برادر پيش رفت، امّا آتش خاموش شد، به طوريکه توانست آن چيزها را بردارد و به خانه ببرد. دو برادر بزرگتر اين را نشانهاي آسماني شمردند و همه کشور را به کولاخائيس سپردند. فرزندان ليپوخائيس سکاهائي هستند که امروز قبيله اوکاته ناميده ميشوند. فرزندان برادر دوم، آرپوخائيس کاتيارها و تراسپيها هستند. فرزندان کوچکترين برادر سکاهاي شاهي هستند که اکنون پارالاتها نام دارند، امّا همه روي هم اسکولوتو نام دارند که از نام يکي ازشاهانشان گرفته شده است.
اين متن را متخصصان و از جمله اميل بنونيست مورد تجزيه و تحليل قرار
دادهاند و چنانکه در ترجمه ما هم ديده ميشود و کلمه ي گنوس يوناي را به قبيله ترجمه و متن را چنين تفسير کردهاند که سکاها چهار قبيله بودند که يکي رئيس بود. امّا همه اينها چه واقعاً و چه به تلويح، اين چهار چيز را اشاره به سه فعاليّت اجتماعي هنديان و ديگر هند و اروپائيان و مخصوصاً ايرانيان مي دانند. خيش و يوغ نشانه کشاورزي و تبر با کمان سلاح ملّي سکاها است؛ ديگر سنّتهاي سکائي که هرودت نقل کرده است، نشان مي دهد کهجام نشانه شراب مقدّسِ روحاني يا نثارهائي از مايعات است. سه چيزي که نشانه سه طبقه اجتماعي است، در روايات ديگري از سکاها هم آمده است، امّا در اينجا به همان يک بسنده ميکنيم.
گفتيم که شاخهاي از سکاها باقي مانده و به يکي از زبانهاي ايراني بسيار دور از فارسي سخن مي گويند. آسها پهلواناني داشتهاند که نرت ناميده مي شدهاند و روايات حماسي فراواني در مورد آنان باقي است که به طور عمده به روسي وسپس فرانسوي ترجمه شدهاند. براي آشنايان با فرهنگ آسي بسيار جالب است که ساختار ايدئولوژيک اجتماعي در حماسههاي عاميانه آسهاي امروز باقي مانده و اگرچه به صورت پاره پاره و در گونههاي مختلف در صد و سي سال اخير روايت شده، امّا پس ازجنگ دوم جهاني سخت مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. آسها ميدانند که پهلوانان باستاني ايشان، يعني نرتها اساساً به سه خاندان تقسيم مي شدند. در يکي از روايات ايشان آمده است که:
بوريتا گلههاي فراوان داشتند، الاگتا در هوشياري توانا بودند؛ آخسارتاگکتا با پهلواني و جسارت مشخص ميشدند؛ مردانشان آنان را نيرو مي بخشيدند.
جزئيات سرودهائي که خاندانها را در هم مي کند يا دو به دو در برابر هم قرار مي دهد، آشکارا اين وضع را تأييد مي کند. ويژگي روحاني آلاگتا شکلي باستاني دارد. آنان نه وضعي يگانه که چندگانه دارند: در خانههايشان است که نرتها جائي براي شرابخواري مجلّل دارند، جائي که شگفتيهاي جامي جادوئي را به نمايش مي گذارند، «الهامبخش نرتها». اما در مورد آخسارتاگکتا، و در واقعجنگجويان بزرگ، قابل توجّه است که نام آنها از مادّه آخسر(ت) به معني شجاعت گرفته شده است که با تغييرات آوائي زبانهاي سکائي همان است که در سنسکريت کشتره و در اوستا خشتره نياي واژه شاه فارسي و نمايشگر طبقه جنگجويان است. بوريَتا که در ميانشان بورافارنيگ مشخص است، دائماً و به شکلي خندهدار مالدار هستند و زير و بم زندگي مالدارانه را دارند و در مقابلِ تعداد کم آخسارتاگکتا، توده مردماند.
اين وضعيّت اجتماعي را در بين همسايگان آسها يعين چرکسها، تاتارها، ابخازها، چچنها، واينگوشها هم ميتوان ديد. درسالهاي اخير ادبيات آسي، مخصوصاً حماسههاي نرتها دقيقاً موردِ تجزيه و تحليل قرار است. آثار سه گانگي ساختار اجتماعي درهمه وجوهِ زندگي آسهاي باستان، در حماسههاي عاميانه آنان منعکس شده است. اين لازم به تذکر است که سکاها هم پيش از اينتقسيمبندي اجتماعي داراي زندگي اشتراکي بودهاند. بديهي است براي کسي مثل هرودت اشتراک در زن به مراتب چشمگيرتر بوده و ظاهراً تنها اين جنبه را روايت کرده است.
وضع طبقات سهگانه اجتماعي طوري است که اگر انسان خواستار آن باشد، بايد موضوع را در آثار دومزيل و در فرهنگهاي ديگردنبال کند، در اينجا تنها از دو شاهد تصويري براي اين سه طبقه استفاده ميکنيم. در سنگ نگارهاي مظاهر سه طبقه اجتماعي يعني ثُر(نمايندهي جنگيان) اُدين (سرور، شاه) و فرير (مردم) را مي توان ديد. بر بالاي پيکر اُدين دو مار ديده مي شود که از آن سخن خواهيم گفت.
در پيکره ديگري از رُم سه پيکر ژوپيتر (سرور، شاه) مارس (نماينده جنگ) و کوئيرينوس (نماينده مردم) را ميتوان ديد. اين شواهد نشان مي دهد که مسئله سه طبقه اجتماعي، صرفاً براساس تعبير و تفسير متون به وجود نيامده است، بلکه داراي شواهد ديگر وعيني تري نيز هست.
ادامه دارد.