صبر تلخ

 

 

با سكوتي، لب من

بسته پيمان صبور ـ

 

زير خورشيد نگاهي كه ازو مي سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعلة من،

 

زير اين ابر فريب

كه بدو دوخته چشم

عطش خاطر اين سوخته تن،

 

زير اين خندة پاك

ورود جادوگر كين

كه به پاي گذرم بسته رسن . . .

 

 

آه!

دوستان دشمن با من

مهربانان در جنگ،

 

همرهان بي ره با من

يكدلان ناهمرنگ . . .

 

 

من ز خود مي سوزم

همچو خون من كاندر تب من

 

بي كه فريادي ازين قلب صبور

بچكد در شب من

 

بسته پيمان گوئي

با سكوتي لب من.