بادها

 

 

امشب دوباره

بادها

افسانة كهن را آغاز كرده اند

 

«ـ بادها!

بادها!

خنياگران باد!»

 

خنياگران باد

وليكن

سرگرم قصه هاي ملولند . . .

 

 

«ـ خنياگران باد!

امشب

ركسانا

با جامة سفيد بلندش

پنهان ز هر كسي

مهمان من شدست و كنون

مست

بر بسترم

افتاده است.

(اين قصه ناشنيده بگيريد!)

 

كوته كنيد اين همه فرياد

خنياگران باد!

بگذاريد

ركسانا

در مستي گرانش امشب

اين جا بماند تا سحر.

هاي!

خنياگران باد!

اگر بگذاريد! . . .

 

آنگاه

از شرم قصه ها كه سخنسازان

خواهند راند بر سر بازار،

ديگر

ركسانا

هرگز ز كلبة من بيرون

نخواهد نهاد پاي . . .»

 

 

بيرون كلبه، بادها

پر شور مي غريوند . . .

«ـ آرام تر!

بي رحم ها!

خنياگران باد!»

 

خنياگران باد، وليكن

سرگرم قصه هاي ملولند

آنان

از دردهاي خويش پريشند،

آنان

سوزندگان آتش خويشند . . .