غبار

 

 

از غريو ديو توفانم هراس

وز خروش تندرم اندوه نيست،

مرگ مسكين را نمي گيرم به هيچ.

 

استوارم چون درختي پا به جاي

پيچك بي خانماني را بگوي

بي ثمر با دست و پاي من مپيچ.

 

مادر غم نيست بيچيزي مرا:

عنبر است او، سال ها افروخته در مجمرم

 

نيست از بدگوئي نامهربانانم غمي:

رفته مدت ها كه من زين ياوه گوئي ها كرم!

 

ليك از دريا چو مرغان پر كشند

روي پل ها، بام ها، مرداب ها ـ

پا برهنه مي دوم دنبال شان.

وقت كانسوي افق پنهان شوند

باز مي گردم به كومه پا كشان،

حلقه مي بندد به چشمان اشك من

گر چه در سختي به سان آهنم . . .

 

يا اگر در كنج تنهائي، مرا

مرغك شب ناله ئي بردارد از اقصاي شب،

اندهي واهي مرا

مي كشد در بر، چنان پيراهنم.

 

 

همچنان كز گردش انگشت ها بر پرده ها

وز طنين دلكش ناقوس

وز سكوت زنگ دار دشت ها

وز اذان ناشكيباي خروس

وز عبور مه ز روي بيشه ها

وز خروش زاغ ها

وز غروب برف پوش ـ

اشك مي ريزد دلم . . .

 

گر چه بر غوغاي توفان ها كرم

وز هجوم بادها باكيم نيست،

 

گر چه چون پولاد سرسختم به رزم

يا خود از پولاد شد ايمان من ـ

 

گر بخواند مرغي از اقصاي شب

اشك رقت ريزد از چشمان من.