بازگشت

 

 

اين ابرهاي تيره كه بگذشته ست

بر موج هاي سبز كف آلوده،

جان مرا به درد چه فرسايد

روحم اگر نمي كند آسوده؟

 

ديگر پيامي از تو مرا نارد

اين ابرهاي تيرة توفانزا

زين پس به زخم كهنه نمك پاشد

مهتاب سرد و زمزمة دريا.

 

وين مرغكان خستة سنگين بال

بازآمده از آن سر دنياها

وين قايق رسيده هم اكنون باز

پاروكشان از آن سر درياها . . .

 

هرگز دگر حبابي ازين امواج

شب هاي پرستارة رؤيا رنگ

بر ماسه هاي سرد، نبيند من

چون جان ترا به سينه فشارم تنگ

 

حتي نسيم نيز به بوي تو

كز زخم هاي كهنه زدايد گرد،

ديگر نشايدم بفريبد باز

يا باز آشنا كندم با درد.

 

 

افسوس اي فسرده چراغ! از تو

ما را اميد و گرمي و شوري بود

وين كلبة گرفتة مظلم را

از پرتو وجود تو نوري بود.

 

دردا! نماند از آن همه، جز يادي

منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،

چون سايه كز هياكل ناپيدا

گردد به عمق آينه ئي معلوم . . .

 

يكباره رفت آن همه سرمستي

يكباره مرد آن همه شادابي

مي سوزم ـ اي كجائي كز بوسه

بر كام تشنه ام بزني آبي؟

 

 

مانم به آبگينه حبابي سست

در كلبه ئي گرفته، سيه، تاريك:

لرزم، چو عابري گذرد از دور

نالم، نسيمي ار وزد از نزديك.

 

در زاهدانه كلبة تار و تنگ

كم نور پيه سوز سفالينم

كز دور اگر كسي بگشايد در

موج تأثر آرد پائينم.

 

 

ريزد اگر نه بر تو نگاهم هيچ

باشد به عمق خاطره ام جايت

فرياد من به گوشت اگر نايد

از ياد من نرفته سخن هايت:

 

«ـ من گور خويش مي كنم اندر خويش

چندان كه يادت از دل برخيزد

يا اشك ها كه ريخت به پايت، باز

خواهد به پاي يار دگر ريزد!» . . .

 

 

در انتظار بازپسين روزم

وز قول رفته، روي نمي پيچم.

از حال غير رنج نبردم سود

ز آينده نيز، آه كه من هيچم.

 

بگذار اي اميد عبث، يك بار

بر آستان مرگ نياز آرم

باشد كه آن گذشتة شيرين را

بار دگر به سوي تو باز آرم.