سفر

 

 

در قرمز غروب،

رسيدند

از كوره راه شرق، دو دختر، كنار من.

تابيده بود و تفته

مس گونه هاي شان

و رقص زهره كه در گود بي ته شب چشمشان بود

به ديار غرب

ره آوردشان بود.

و با من گفتند:

«ـ با ما بيا به غرب!»

 

من اما همچنان خواندم

و جوابي بدانان ندادم

و تمام شب را خواندم

تمام خالي تاريك شب را از سرودي گرم آكندم.

 

 

در ژاله بار صبح

رسيدند

از جادة شمال

دو دختر

كنار من.

لب هاي شان چو هستة شفتالو

وحشي و پر ترك بود

و ساق هاي شان

با مرمر معابد هندو

مي مانست

و با من گفتند:

«ـ با ما بيا به راه . . .»

 

وليكن من

لب فرو بستم ز آوازي كه مي پيچيدم از آفاق تا آفاق

و بر چشمان غوغاشان نهادم ثقل چشمان سكوتم را

و نيم روز را خاموش ماندم

به زير بارش پر شعلة خورشيد، نيمي از گذشت روز را خاموش ماندم.

 

 

در قلب نيمروز

از كوره راه غرب

رسيدند چند مرد . . .

خورشيد جست و جو

در چشم هاي شان متلالي بود

و فك شان، عبوس

با صخره هاي پرخزه مي مانست.

در ساكت بزرگ به من دوختند چشم.

برخاستم ز جاي، نهادم به راه پاي، و در راه دوردست سرودم شماره زد

با ضربه هاي پرتپشش

گام هاي مان را.

 

 

بر جاي ليك، خاطره ام گنگ

خاموش ايستاد

دنبال ما نگريست.

و چندان كه سايه مان و سرود من

در راه پرغبار نهان شد،

در خلوت عبوس شبانگاه

بر ماندگي و بي كسي خويشتن گريست.